یادگار ابدی
------------------
شمع نیستم/ که به یک فو ت تو/ کلاه از سرم بیفتد
رسم دهان دوختن نیز تازگی ها / با رواج شکنجه روح / یکسره منسوخ شده است
*****
اصلن لازم نیست از این پس/ حرفی بزنم / دهانم را باز نکرده دنباله حرفم را
عاشقان می گیرند و/ صدا در صدا / گوش فلک را هم کر می کنند
چه برسد به گوش های تار تنیده تو
***
تو کور خواندی زرنگ!
پیش ازآن که کاسه ی صبرم را/ به جانب دریا پرتاب کنم / باید دستم را می گرفتی
حالا جلوی این موج ها را / که دایره وار / به سمت صخره های صبح می روند
دیگر نمی توان گرفت
***
این را هم بگویمت : / عروسک و وُدوئی که قلب پارچه ای اش را / در آن صندوق سیاه
سوزن آجین کرده ای / المثنای من نیست / المثنای من امروز / گربه سیاهی است
که راه پس و پیش اگر نداشته باشد / خیز بر می دارد / به سمت صورت حق به جانبت
و چنگال های تیزش را / نه بر پوستی که قرار است / پشت سر بگذاری
بلکه بر روح تو خواهد کشید : / خطوط خونچکانی که به یادگار از من / با خود به ابدیت ببری
از دفتر : خنده در برف
برگرفته از "بادگیر" وبلاگ شخصی عباس صفاری