محمود دولت آبادی
عکس از مریم زندی - ۱۳۸۲
کِليدَر، رمان، محمود دولتآبادی، چاپ اول، انتشارات تيرنگ، تهران ۱۳۵۸
کِليدَر حجيمترين رمان ايرانی است که میتوانست بهاين حجم نباشد و عظيمترين اثر هنری در پهنه ادبيات معاصر ايران بهشمار آيد. کِليدَر در ده جلد، شرح دوره دوسالهای (۲۷-۱۳۲۵) از اوضاع
سياسی- اجتماعیِ ايران و زندگی و سرگذشت مردم پهندشت کِليدَر و روستاها و دهات اطراف آن است. نويسنده داستانی حقيقی را به کتابت درآورده و دست به آفرينش رمانی در سههزار صفحه زده است.
در اين مقاله سعی کردهام تا رمان کِليدَر را از نظر چگونگیِ پرداخت بهشخصيتها، ساختمان رمان و سبک و زبان آن مورد بررسی قرار دهم.
شخصيتهای رمان
مردان خانوار ايلياتیِ کلميشی، دلکنده از درویِ بیحاصلِ زمين، با خشکسالی و فقر دست بهگريباناند. دام و حَشَم، رشتههای عميق حياتیشان دچار بيماری و مرگ لاعلاج است. مرافعه چارگوشْلی و قتل دو امنيه، و فرار مردان کلميشی از زندان، آنان را بالاجبار بهراهی میکشاند که از آن بازگشتی نيست. زنان کلميشی پيچيده در رؤياهايی گُم، با دستی ورزيده اما خالی وقلبی تپنده و زبانی خاموش، نگران مردان خود، بر افق محو سرنوشت چشم دوختهاند. انتقامگيریِ گلمحمدها از علیاکبر حاجپسند، ستاندن اسلحه بهزور از نجف ارباب و تنبيه و تأديب او و دادبخشی ايشان،در رعيت جماعت، اميد و ترسی توأمان بوجود آورده است.
فلاکت و تنگدستی، بعضی از روستائيان را به دام اربابان میاندازد. حضور نکبتزده عباسجان، جاسوس آلاجاقیها، وجود پاک باخته قدير، طعمه ناب اربابان و غربت و اندوه و شکست دلاور، به دسته اوباش فرومايگانی (لومپن) چون شمل ياخوت و رفقايش، وسعت میبخشد. منطق اين گروه، بودن بههرشکل و بههر قيمت است. فقر فرهنگی و فقر اقتصادی و انگيزشهای خاص روانی، معيارهای اخلاقی را در نزد فرومايگان به فنا کشانده است. اما در اين روند ظاهراً ابدی و مجبور، کسانی چون ستار و دوستانش میکوشند تا با تخريب ارزشهای موجود، در شکل روابط اجتماعی تغييری بوجود آورند. اما ستار که گاه زبان تاريخ میشود، بیآنکه راه حلِ مشخصی داشته باشد، در پیِ گُلمحمدی قدم برمیدارد که خود، سرگردان ديگری است. همه تضادهای زندگی با همه خواهشهايش در يک فرد، نادعلی، متجلی میشود. پسر اربابی که تجربهای تلخ و اندوهبار، جوانیاش را تباه کرده است. نادعلی با ذهنی هوشيار اما جنونزده، شاهد تاراج هستی خود و ديگران است. دلزده از همهکس و همهچيز تن و روح بيمارش را بههر سو میکشاند. نادعلی وجدان بيدار کسانی است که لحظاتی هر چند خُرد در تنعم گذرای زندگی گم شدهاند. او واسطه مردگان و زندگان است. درست به عکس خانعمو که تا دمِ مرگ زندگی را میخواهد، نادعلی خودِ مرگ است.
در کليدر دهها شخصيتِ برجسته مطرح است. اما بیگفتگو گلمحمد قهرمان اصلی رمان است. هرچند در بسياری از بخشها و حتی در برخی از مجلدات بهکلی از مرکز داستان خارج میشود، اما در نهايت، علّت وجودی و حضور ساير شخصيتها در رمان در رابطه با گُلمحمد و سرگذشت اوست که شکل میگيرد و مطرح میشود.
شايد بتوان به تعبيری شخصیت اصلی و قهرمان کِليدَر را ايستادگی در برابر زور و به مفهومی وسيعتر، تنازع دانست. اما از آنجا که حتی احکام اين نزاع نيز همواره از طرف گلمحمد صادر میشود، در غايت شخصيت محوری و قهرمان اصلی رمان، همان گلمحمد است. در پيوند با حوادثی که بر او میگذرد يا خواهد گذشت، نويسنده توانسته است حوادث فرعیِ بیشمار و حتی شخصيتهايی نهچندان لازم، در رمان بگنجاند و حجم کِليدَر را افزايش دهد.
پس از نام گلمحمد، میتوان نام بلقيس، خانعمو، ستار، نادعلی، بُندار، آلاجاقی، قدير، شيدا و عباسجان را به عنوان ديگر شخصيتهای اصلی رمان ذکر کرد بیآنکه حضور مطرح شخصيتهايی چون مارال، زيور، شيرو، بيکمحمد، خانمحمد، قربان بلوچ، کلميشی، بلخی، ماهدرويش، نجف سَنگردی، سردار جَهَن، شَمل ياخوت و دلاور فراموش شود. سايرشخصيتهای رمان گرچه از پرداختی خوب برخوردارند، اما افراد فرعی يا سياهیلشگر اين رمان محسوب میشوند.
ساختار رمان
ساختار يا آن شکلِ کلّی که از ادغام حوادث، ماجراها، نقش شخصيتها و پرداختن به جزئيات بهدست میآيد، در رمان کِليدَر بر اساس توالی و هماهنگیِ حوادث و اتفاقات شکل میگيرد. تکنيک ويژهای در کار نيست. گهگاه نظم اين توالی را توارد خاطری يا گريزی به گذشتههای دور و نزديکِ تاريخی برهم میزند که در ساخت کلیِ رمان جا میافتد. ساختار ساده و بدون پيچيدگیِ کِليدَر، در بيان داستان، گاه شکلی تمثيلی به خود میگيرد. حضور نادعلی در کنار ستونهای گچیِ «هفت دادگر» در پايانِ رمان و در کنار گلمحمدها، و حضور ستار در مُصلیّ پس از بريدن از حزب و قبول عرفان، دارای بُعدی تمثيلی و نمادين است.
مقايسه دو نمودار شماره۱و۲ در اين مقاله، نشان میدهد که کِليدَر از نظر ساختمان، قابل تفکيک بهدو بخش جداگانه است.
نمودار شماره ۱ و نمودار شماره ۲ ، شخصیت های رمان کلیدر، روابط آنان و مکان زندگی شخصیت ها را نشان می دهد.
در نمودار شماره۱ شخصيت های متعددی را می بینیم که از پرداختی برابر برخوردارند و پيوندشان با يکديگر و طرحشان در رمان فیالذّاته مجموعه منطقی و موجهی را تشکيل میدهد. در اين نمودار گُلمحمد قهرمان اصلیِ رمان نيست.
در نمودار شماره۲ با شخصيتهای ديگری آشنا می شویم که حضورشان در ارتباط با گلمحمد و سرگذشت او -به عنوان قهرمان اصلی- مطرح است. در واقع نمودار شماره۲ پويش اصلیِ رمان را نشان میدهد و نمودار شماره۱ بهعنوان طرحی گرانبها آن را زينت میبخشد.
ادغام زندگی و روابط شخصيتها در رمان کِليدَر گاه اشکالاتی بوجود میآورد که بهساخت کلیِ رمان لطمه میزند. بهويژه آنکه نويسنده نتوانسته در رمانی چنين پُرحجم، در همه مجلدات، همه شخصيتها را دنبال کند تا جايیکه برخی از شخصيتهای اصلی، برای مدتی طولانی فراموش میشوند و اين در حالی است که هر جلد از رمان، چنان قائمِ بالذّات نيست که اين فراموشیها، موجب خللی در ساختمان رمان نشود.
بطور کلی عواملی که انسجام ساختار رمان کِليدَر را مخدوش میکنند عبارتند از:
الف - چگونگیِ پرداخت به شخصيتها.
ب - وجود برخی اشتباهات فاحش در حوادثی که در اصل میبايست چفت و بست رمان باشند.
ج - طرح و بسط شخصيتها و حوادثی که در خط اصلیِ رمان هيچ نقشی ندارند و افزودن آنها بر رمان، بیاستفاده و عبث میماند.
د - حضور و غيبت ناگهانی ی برخی از شخصيتها.
ه - توضيح پيشاپيش و تفصيل غيرلازم در مورد شخصيتها يا حوادثی که خود گويا هستند.
و - ايجاد صحنههايی که فقط به مثابه ملاط ساختمان رمان بکار میروند و خود علت وجودی ندارند.
با بهدست دادن چند نمونه از دهها نمونه مشابه، با تفصيل بيشتری نکات فوق را روشن خواهم کرد.
الف - چگونگی ی پرداخت به شخصّيتها
در کِليدَر روانشناسی شخصيتها عمده شده است و دولتآبادی شايد يکی ازموفقترين نويسندگان معاصر ايرانی در پرداختن به ذهنيات و کارکردهای رفتاریِ شخصيتهای اثرش میباشد. نويسنده از زاويه ديد و نگاه دانای کل (Omniscient) نسبت بهآنچه در درون شخصيّتها میگذرد آگاهی و وقوف کامل دارد و با مهارتی بینظير زبان خاموش شخصيتهايی از رمان میشود که احساس و انديشهای هرچند گنگ و گذرا، بردل و ذهن پريشان و تعليم نيافتهشان نشسته است. اگرچه توصيف بيش از حدِ ذهنيت شخصيتها يا بيان نفسانيات، در اين رمان تعمّدی آشکار است، و بهنوعی سبک آن را تعيين میکند، اما گاه ازدياد آنها کلِ اثر را از عينيت و واقعگرايی که دستمايه اصلیِ دولتآبادی در اين رمان است، دور کرده و موجب توقف حرکت اساسیِ آن میشود.
سرگردانی ی گلمحمد، لاقيدی ی خانعمو، محبت، اندوه، صبر و خشونت بلقيس، جنون و پريشانی ی نادعلی، زوال تدريجی ی ماهدرويش، ذلّت شيرو، خامی ی بيکمحمد، عشق مارال، حسد زيور، هوسبازی شيدا، خسّت اصلان، موذيگری ی عباسجان، لاعلاجی ی قدير، قدرتطلبی ی بُندار، دورويگی ی آلاجاقی، هواخواهی ی فَربخش و دهها نکته دقيق ديگر آنچنان از لابلایِ حوادث و گفتارها روشن و صريح به خواننده منتقل میشوند که ديگر نيازی به آن همه شرح و تکرار و توضيح نيست. جز آنکه ملالِ پُرگويیها تنها دامنه فکر و خيالپردازیِ خواننده را محدود میکند و نهتنها کمکی بهشناخت بيشتر شخصيتها نيست که گاه متأسفانه قدمی در جهت نفیِ ارزشهای مثبت رمان کِليدَر است. پرداختهای اضافی و مزاحم در ساختن شخصيتها، از آنان موجوداتی تکبُعدی میسازد.
مهم اين نيست که جوان روستايی ی اجباری رفتهای چون نادعلی، همچون دکارت هستیِ خود را از ميان ترديدها ثابت کند، يا شيدایِ بلهوسِ مغرور، يکباره سرِ خرمن خوابنما شود و از دل هوسباز خود انتقاد کند، يا عباسجان آدمی، ميان خماری ی هميشگی يکباره بر خويشتنِ خويش وقوف يابد و وجود نکبتزدهاش را مورد سؤال قرار دهد، مهم اين است که بيان اين همه نفسانيات، فلسفهبافی و روانشناسیبازیهای بیموردی است که مُخلِّ حرکت طبيعیِ داستان و تخريب نقش خوب شخصيتهاست.
بدون شک فشار بر متقاعد ساختن هرچه بيشترِ خواننده در پذيرش شخصيتها و توضيح گاه کاملاً بیمورد نفسانيات و عواطف آنان در حد وعظ و خطابه، نتيجه معکوس میبخشد و شخصيت يا حادثهای که از همان نخستين بخشهای کتاب شناخته و پذيرفته شده است، در زير اين همه خطوط، خطخطی و تيره میشود تا جايیکه جدال با نفسانيات بهمعمايی تبديل میگردد که همه در حل آن در میمانند. گُلمحمد با خود فکر میکند:
"دلاور دشمن من است يا من دوست او هستم؟ دلاور دوست من است يا من دشمن اويم؟ کدام درست است؟ او از من بيزار است و بروز میدهد ومن، آيا بیآنکه بروز بدهم، بيزار از او نيستم؟ص۹۲۳
"
شايدگفته شود انتخاب دولتآبادی در پرداختن بهشخصيّتها و حوادث و گفتگوها، انتخابی مُمسکانه و در نهايت سَلْبی نيست و بسيارْ گفتن، اساس کار رمان کِليدَر است. اگر چنین استدلالی را بپذیریم در اين صورت خواننده مُحقّ است که اين شرط را لااقّل در مورد همه شخصيّتها و جريانهای اصلی رمان، يکسان ببيند. اما درست در مواقع لازم، نويسنده از پرداخت تفصيلی شخصيّتی يا ماجرايی که نياز به شرح کافی دارد، خودداری میکند و با کلماتی چند از آن میگذرد و شخصيّتی که از هر نظر احتياج به تحليل همهجانبه دارد و جريانی که شناختناش نهتنها در رمان کليدر که در زندگیِ واقعی ما نيز نقش حياتی و مهمی دارد، همچنان بسته و نامشخص میماند.
بهطور نمونه خواننده از يکسو گُلمحمدها را میبيند که ناچار تفنگ دست گرفتهاند و ندانمکار «نان را با رعيّت قسمت میکنند» و «شام را روی سفره ارباب» میخورند و از سوی ديگر غضنفر هاشمآبادی را میبيند که لااقّل چهارکلامی از سهم مالک و دهقان برای مردمِ جمع شده در رباط زعفرانی يا دهقانان قلعهچمن میگويد. پس در اين ميان ستّار چهکاره است که در لباس مبدّل پينهدوزی بهاينجا و آنجا سَرَک میکشد و مثلاً خبر جمع میکند؟ خبرها و پيغامها نيز بدون او، به گُلمحمّدها و دشمنانشان میرسد و هشدارها و روشنگریها را هم بلقيس و قربانبلوچ قبل از او به گُلمحمّدها دادهاند. بهراستی ستّاری که بهروايت نويسنده يک انقلابی است در وجود گلمحمّد که دستِ بالا بتوان او را يک عدالتخواهِ گيج دانست، چه میجويد؟ ستار، همانند دهقان سادهای که میگويد «تو قدم اوّل را َوردار، بعدش يکجوری میشود»ص۱۲۷۰ بهمردمی که میپرسند پس از انقلاب چهخواهد شد، پاسخ میدهد بعد از انقلاب، دهقانها «خودشان جورش را پيدا میکنند.»ص۱۴۷۷ چنين کسی چرا بايد بهعنوان مرد سياسیِ هواخواه مردم در رمان معرفی شود و خواننده بهاميد روزی بنشيند که از او کارهای اساسی سربزند و سرانجام نااميد، شاهد قرآن بهدست گرفتن ستّارِ چپ انقلابی و همقسم کردن چند رعيّت ناراضی باشد. ص۱۵۸۸
ممکن است بعضیها بر اين عقيده باشند که کار حزبیها و سياسيّون همينقدر گنگ و نارساست. اما کمی دقّت نشان میدهد که اين نارسايی ناشی از ضعف در پرداخت رمان کِليدَر است. نويسندهای که در يک اثر ادبی، ميل بهطرح مسائل اجتماعی و سياسی دارد، موظّف است در پرداختی دقيق و مشخص، حوادث و جريانهای تاريخی- سياسی، يا شخصيتی سياسی را که مطرح کرده است با تمام عوامل وجودی و ضعف يا قدرتهايش در کل اثر نشان دهد. زيرا تکليف شخصيّتی يا جريانی با پوشيدن لباس مُبدّل و با گفتن «چند سخنرانی بیسروتَه»ص ۱۴۳۸ روشن نمیشود و اين گنگی میبايست از طريق طرح ارزشهای ذهنی و شيوه عمل حزبیها، در بافت درونی رمان پرورش يابد و توسط نويسنده آشکار و رسوا گردد تا اگر خوانندهای خواست آن را محکوم کند.
نويسنده که چندين بار بهبازسازیِ تاريخ میپردازد، بايد در رمانی چون کِليدَر نشان دهد چه عواملی موجب شده است تا مردم ما، طی چهل سال، چهار بار گول يک سياست واحد (حزب توده) را بخورند و سرشان کلاه برود؟ چه ضمانتی است که دوباره ده سال بعد، بازهم جوانان ما (همچنانکه در پايان کتاب، قربان بلوچ وموسی اميد بهديدار میدهند) بهدام همين سياست نيفتند و بهدنبال مشتی «سخنرانیِ بیسر وته»، «تهييج» نشوند و بار ديگر پس از پیبردن بهحقيقت و روشن شدن وابستگی و بیاختياری ی سران حزب، از فرط سرخوردگی و شکست، چون ستّار، بهجای هرعملی، از ضروريات دل و احساس سخن نگويند و سربهراه عشق و عرفان نسپارند؟ راهی که ظاهراً روستايیِ ساده دل و پيرِ رندِ هوسباز و جوان سياستزده مارکسيست، همه، يکشبه بهآن دل میبندند و پذيرای مرگ میشوند. (مگر اينکه هدف نويسنده همين باشد).
بدون شک ضعيفترين و آشفتهترين بخش ساختار کليدر، ضعف در پرداخت شخصيت ستار و حزبیهاست. ما حتّی در حرف نيز از سران حزب چيزی نمیشنويم. استدلال روستائيان و مردان کلميشی از آنان روشنتر، قانع کنندهتر و جلوتر است. جالب توجه است که حتّی مکان تجمع حزبیها نيز روشن نيست، تا جايی که افشار به ستار میگويد «منتظرت هستند آنجا» يا «از کوره درنروی آنجا»ص۳۴_۱۴۳۳ و نويسنده نيز ناگهان دست بهامساک میزند و بهتلافیِ ذکر نام و نشانی ی همه کورهدهات خطه خراسان، مینويسد «آنجا دکتر هم بود.»ص۱۳۳۴
بدين ترتيت اگر گلمحمد با يارانی چون ستار راه را نشناسد مطلقاً عجيب نيست. او میتواند نه در «نگاه گمان مردم» که در نگاه گمان خود نيز بهداوری ی غلط بنشيند، روزی دارالخلافه برپا کند، «خانه مردم» را «خانه خود» بداندص۱۳۸۱، «سلطان بیجقه» شود بهآن حد که قدرت دادبخشیاش «دود بلند نان از خانهها بيرون» دهد ص۱۸۱۶، اما وقتی ستار به او میگويد «رعيّتهای بلوک آمدهاند با تو شور کنند... آنها رو به تو دارند»صص۸۵_۱۹۸۳، گلمحمد در کمال تعجب بپرسد «چرا رو به من؟ خودشان مگر چلاق هستند؟ يا اين که مگر من_استغفرالله_ پيغمبرم تا غمِ اُمّت داشته باشم؟» ص۱۹۸۵
ضعف در پرداخت شخصيتها و حوادث به چند شکل در رمان کِليدَر تظاهر میکند:
۱_ چون نويسنده نمیخواهد هميشه بهطور مستقيم خواننده را دلالت کند، هرچندگاه يکبار شخصيتی در رمان، بهشخصيت ديگرِ رمان توضيحات مفصلی میدهد. قابل ذکر است که اغلب، گوينده و مخاطب هردو اهل يک ولايتاند و قاعدتاً بايد آگاهیِ مشترکی در زمينه زندگیشان داشته باشند و نيازی به توضيح ديگری نباشد اما اين اتفاق بارها در اين رمان رخ میدهد. نمونه:
بلخی بهکاخی (که هردودر قلعهچمن زندگی میکنند و مسائل و مشکلات مشابه دارند) در باره دهقان و دشتبان جماعت میگويد:
"قدير که تاب تحمل کاری مثل دهقانی را ندارد... آدمی مثل او هم بهکار دشتبانی بيشتر میخورد. چهجوری بگويم، دهقانی بهدرد آدمهايی میخورَد که قانع و سربهراه باشند و بتوانند به گلوی خود بچسبند، آرام و سربهتو و دُمجنبان باشند... قدير... جان میدهد برای دشتبانی. دشتبان اگرچه از مال دنيا يک چوب شفتالو بيشتر ندارد، اما شغلش جوری است که خيال میکند دشت و کشتزار مال اوست. ديگر اينکه دشتبانی محسنات ديگری هم دارد. يکيش اينکه دشتبان همهجاگرَد است. مجبور نيست در يکجا بند بياورد. برای خودش همهجا پرسه میزند. دشتبان آدم، بايد نجوبريده و رذل و بیناخن باشد. ميان صدتا دشتبان يکنفر را هم نمیتوانی گير بياوری که..." صص۷۲_۲۳۷۱
يا نادعلی از قدير که هردو از جوانان دو قلعه نزديک بههماند (قلعه چارگوشلی و قلعه ميدان) در راه قهوهخانه خاله سکينه میپرسد:
_اين رباط را کی ساخته؟
_میگويندشاهعباس،ارباب.اينرباطها_میگويند نهصدونودونهتاست. از مشهد به اصفهان...
_کُنندهاش کی بوده؟
_نمیدانم، هيچکس نمیداند. ردّ و نامی از کُنندهاش نيست...
و سرانجام «قدير... از هردَری میگفت... داستانهايی از شهر سبزوار برای نادعلی روايت میکرد، از. . .» صص۳۰_۶۲۷
۲_بهجای آنکه رابطهها در طول حوادث روشن باشند، گهگاه شخصيتهای رمان برای جلوگيری از فراموشیِ خواننده، ضمن صحبت کردن نسبتِ يکديگر را نيز ذکر میکنند. نمونه:
- مادر نادعلی بهنادعلی میگويد «... دائيت، بابْقلی بندار...» ص
۲۲۹
_علیاکبر به گلمحمد میگويد «پاک زراعتکار شدهای پسر خاله» ص۷۹
_ گلمحمد به عمو مندلو میگويد «راستی! همو که بار هيزم من را خريد، بابقلی بندار بود. ارباب پسرت موسی، خرده ارباب قلعهچمن»ص۴۱۱
_ خانمحمد از بلقيس میپرسد «از علیاکبرخان خوش غيرت چه خبر؟ از پسر خالهام؟» ص۷۹۷
_ کربلايی خداداد به پسرانش میگويد «حسرتم از اين است که چرا با سگ جفت نشدم بهجای نزديک شدن با خواهر دايی شما، خواهر داور» ص۲۳۲۵
۳_بهجای آنکه روال درونی گفتار، رنگ طنز و طعنه داشته باشد نويسنده از علامتهای نقطهگذاری استفاده میکند. نمونه:
ستار میگويد «حالا از موسی بگويم. او پيش از اين همينجا، توی شهر کار میکرده، قاليبافی، بعد به عنوان استادکار(!) بردهاندش به ده...»ص۸۰۴
نصرت در باره دستگيری ستار، بهافشار میگويد «... از شيرهکش خانه آتش، آنهم همراه شملياخوت (!) دستگيرش کردهاند و بردهاند. غصهای ندارد.»ص۸۱۸
مشخصترين وجه و مثبتترين جنبه رمان کِليدَر پرداخت بینظير دولتآبادی در آفرينش شخصيت زنان رمان است. اما اين پرداخت باهمه مهارت، بهعلّت عدم استفاده کامل از شخصيتهای زنان در کل رمان (جز شخصيت چند سويه بلقيس که بهکمال در رمان آمده و جا افتاده است) بهشکلی انتزاعی و مجردباقی میماند و رمان را از يکدستی میاندازد.
مقايسه دونمودار شماره ۱ و ۲ در اين مقاله نشان میدهد که نقش زنان، از زندگیِ محدود خانواده فراتر نمیرود و آنجا که زندگیِ گلمحمد و اطرافيانش مطرح است، اثری از آنان نيست (تکرار میکنم جز بلقيس)، يا صحنههای محو و کمرنگی از آنان است که بهطور پراکنده در طول رمان برای غنیتر کردن صحنههای خصوصی زندگی ی مردان، بهکار رفته است. با اين همه و گرچه در ساير آثار دولتآبادی نيز شخصيت زنان همواره با دقّت و آگاهی تصوير شده است، اما به حق کليدر تنها اثر ادبی ی اين سالهاست که در آن زنان بهعنوان موجودات بشری، با همه گونهگونی و اختلافاتشان مطرح شدهاند. پرداخت دقيق بهزنان کليدر، نمايش نفسانياتی است که شايد زن روستايی و بهمعنايی وسيعتر، زن ايرانی هرگز جرأت و امکان بهزبان آوردنش را نداشته است يا وقوف برآنها چون شهابی گذرا از اذهان زنان برگذشته است.
بلقيس زن جاودان ادبيات معاصر ايران، با شخصيتی چند بُعدی و همهجانبه، برجستهترين شخصيت رمان کليدر است. رابطه او با همه آدمهای رمان، حقيقی، باور کردنی و ملموسترين است. بلقيس حضور دارد، ديدنی و لمس شدنی است. قابل احترام و به يادماندنی است. عشق و غم و جسارت و تحرک و تصميمگيری ی بلقيس، بهرمان کِليدَر بُعد و عظمت نمايانی بخشيده است.
شخصيت کامل بلقيس در ميان ساير زنان کِليدَر بخش شده است. مارال مظهر زيبايی، مهر، دوستی و شکوهمندی ی عشق است. سايهسار خنکی برای جسم و جان عطشناکِ گلمحمد. زيور انبانی از حسد و تيرگی است. موجودی که با همه تلخیهايش در جستجوی مهر است. نيروی نهفته خواستن. شيرو پایبند ارزشهای خانوادگی و دلنهاده در گرو عشقی ممنوع است. نمونهای از جسارت و تحرک زن ايرانی که شکوفا نشده برخاک میشود. نورجهان تبلور زن رنجديده ايرانی است. حضور مسّلمی که از يادها رفته است. دختر افغان چشمهای پاک و دست نيافتنی است. لالا زن ستم کشيدهای است که راه رهايی را در تن و چنگ و دندان و زبانش جسته. رهايشی بهسوی نيستی.
ب - وجود برخی اشتباهات فاحش در موضوعات و اتفاقاتی که در واقع به منزله چفت و بست رماناند. در کِليدَر نکاتی چند بهخاطر نويسنده نمانده است و همين موجب شده تا توصيفات زيادی در رمان بیاعتبار بمانند و به ساختار رمان لطمه قابل ملاحظهای بزنند.
۱_مديار کوچکترين برادر بلقيس، پنج سال است که عاشق صوقی خواهرزاده حاجحسين چارگوشْلی است.ص۸۸ حاجحسين، مديار را لايق خانواده خود نمیداند و صوقی را برای پسرش نادعلی میخواهد.صص۲۱_۱۲۰ شبی که مديار همراه مردان کلميشی بهقصد ربودن صوقی بهخانه حاج حسين رفته و صوقی را بهنام میخواند، نويسنده مینويسد «آنچه پنهان، آشکار شد. باز هم مديار ميشْکالی. صدا را حاجحسين شناخت...» ص۱۳۰
پس در اين مدت پنجسال حاج حسين، مديار را میشناخته و در شب حادثه هم از حضور او مطلع شده است اما چون حاجحسين در آن درگيری کشته میشود، خواننده فرض میکند که او نه در آن پنجسال و نه در اين لحظه آخر، فرصت نداشته تا عاشق صوقی را بهنادعلی بشناساند. اما در همان شب میبينيم وقتی مديار بهضرب گلوله نادعلی کشته میشود، نويسنده مینويسد «نادعلی خودرا از بام بهزير انداخت. فانوس برگرفت و رفت تا نعش را بشناسد. . . پيشانیِ عاشق پريشان شده بود. ناز شست!»ص۱۳۱
اما نويسنده که فراموش میکند نادعلی زير نور فانوس، جسد عاشق را شناسايی کرده بود، در بخشهای بعدی ی رمان، او را وامیدارد تا با شکنجه کردن صوقی، نام عاشق را از دهان او بيرون بکشد و چون موفق نمیشود بهوسوسه گورکن، نبش قبر میکند، با فانوس درون قبر میرود و جسد نيمخورده مديار را با ماری در کاسه سر میشناسد. صص۴۴_۲۴۳ و ۳۷۸
هرچند فصل شکنجهکردن صوقی يکی از مؤثرترين و ماهرانهترين بخشهای اين رمان است و هرچند که صحنه نبش قبر مديار، يکی از شومترين، دلشکافترين و گزندهترين بندهای کِليدَر است، اما فراموشیِ نويسنده باعث شده است که همه اين قسمتهای طولانی که با استادی تمام نگاشته شده است عملاً در رمان بیمورد و بیاعتبار گردد.
۲_در آخر جلد دوّم کِليدَر میخوانيم که شبی گلمحمد و خانعمو و زنها، دو امنيه را میکُشند و اجسادشان را سربهنيست میکنند. ص۵۶۲ اواخر همان شب علیاکبر، همراه شيدا و عمومَنْدلو بهچادر کلميشیها میآيدص۵۶۴ و نويسنده مینويسد «آتش برافروخته، درون چادر را روشن کرده بود. دست علیاکبر حاجپسند بهيک لنگه پوتين گير کرد. آن را برداشت، نگاهش کرد و بهکناری انداخت.»ص۵۶۵ در جلدهای بعدی میبينيم که علیاکبر، لنگه پوتين امنيه را بهعنوان مدرک جرم عليه گلمحمد تحويل شهربانی داده و موجب لو رفتن و زندانی شدن گلمحمد شده است.
خواننده که بهزبان توصيفی و توضيحیِ نويسنده عادت کرده است، میخواهد بداند چگونه در حضور اهل چادر، علیاکبر که لنگه پوتين را «بهکناری» انداخته بود، دوباره آن را برداشت؟ کجا پنهان کرد و با خود بُرد که هيچکس متوجه نشد؟
چون نويسنده برخلاف ساير قسمتهای رمان، توضيحی در اين باب نمیدهد، خواننده فرض میکند که نويسنده عمداً سکوت کرده و بهخلاف ساير قسمتهای کتاب، در اين بخش، شگردِ داستانهای پليسی بهکار برده است. اما سئوال اساسی اينجاست که اوّلاً آيا وجود پوتين در ميان خانوادههای روستايی که اغلب جوانان اجباری رفته دارند، چيز عجيبی است که موجب سوءظّن علیاکبر شود؟ ثانياً آيا نويسنده فراموش کرده است که آمدن امنيهها و کشته شدنشان با آمدن علیاکبر بهسياه چادرها در يکشب رخ داده است؟ يعنی هنوز کسی از مفقود شدن امنيهها يا کشته شدن آنها اطلاعی ندارد تا بهمحض اينکه علیاکبر (که ظاهراً مقاصد شومی دارد) چشماش به لنگهپوتين افتاد، ماجرا را تا پايان حدس بزند و آن را (دور از چشم اهالیِ چادر و حتی نويسنده) بردارد و جايی پنهان کند تا موقع مناسب آن را تحويل شهربانی دهد و موجب گرفتاریِ گلمحمد شود.
۳_ در شب اوّلِ دروِ دشت در قلعهچمن، بُندار از طرف آلاجاقی مجلس روضهخوانی برپا کرده است. ص۱۷۲۴ در چند صفحه بعد میخوانيم که نادعلی سراغ قدير میآيد و میگويد مادرش (خواهر بندار) هم مرد. «... هم دِقمرگش میکنند و هم برايش مجلس روضهخوانی میگيرند...»ص۱۷۵۷ و نويسنده فراموشکار هم مینويسد «... بهبهانه ختم مرگ خواهر بندار (نه شب اول درو دشت) چنين داو و دستگاهی چيده برچيده شده بود در قلعهچمن به خانه بندار...» ص۱۷۵۸ پس از مدتّی اين فراموشی به نادعلی هم سرايت میکند بهطوریکه چند صفحه بعد بهکلّی مرگ مادر و مجلس ختم او، از يادش میرود و از قدير میپرسد «هرسال در همچه فصلی برايتان روضهخوان میآورد آلاجاقی؟»ص۱۷۶۱
میبينيم که بیدقّتی نويسنده موجب شده است که دومجلس روضهخوانی (مجلس روضهخوانی شبِ اوّلِ دروِ دشت و مجلس روضهخوانیِ ختم مادر نادعلی) درهم شوند تا بهپراکندهگويیهای فوق بيانجامند و ضرورت طرح هر دو مجلس در کل رمان، بیاعتبار بماند.
۴_در جلد پنجم رمان میبينيم که خانعمو و گلمحمد، هردو قربان بلوچ را میشناسند و وقتی خانعمو میخواهد «دوسيهاش را از زير خاکها» بيرون بياورد و بگذارد «پيشِ رویِ قوچ»، گلمحمد میگويد «هرگز! میخواهی سرِ لج بيندازيش؟» ص۱۳۶۹ اما اين شناسايی در جلدهای بعدی فراموش میشود و بارها گلمحمد که سر از کارهای قربانبلوچ درنمیآورد بهاو سوءظّن پيدا میکند تا بالاخره در جلد هفتم رمان گلمحمد از خود میپرسد «که بود قربان بلوچ؟» و ناگهان میگويد «قربانقوچ» ص۱۹۳۹
۵
فراموشی نويسنده گاه موجب میشود که يک مطلب واحد در چند جای رمان تکرار شود. چنين اشتباه فاحشی نشانگر آنست که اين مطلب واحد میتوانست اصلاً در رمان نيايد و موجب آشفتگیِ ساختار رمان نيز نگردد. نمونه:
_در جلد اول میبينيم که گلمحمد بهزور بُندار را وادار به خريد پوست گوسفندان مرده میکند وسپس باهم بهطرف سياهچادرها میروند. نويسنده در همانجا مینويسد:
"هنوز و هميشه بابْقلیِ بُندار در انديشه سودای نسيهايست که انجام داده است. خود را از گير آن نمیتواند برهاند. معامله بهرضای طرفين صورت بايد بگيرد، اين را هر عالِمی فتوا میدهد، اما بابقلی رضايت نداشته..." ص۳۲۹
همين مطلب در جلد دوم کتاب، وقتی گلمحمد و بابقلی بهخانه آلاجاقی میروند تکرار میشود:
"او هنوز در انديشه، گرفتار سودای بیسودی بود که انجام داده بود...از گير آن رها نمیتوانست شد. معامله بهرضای طرفين مگر نبايد صورت بگيرد؟ چرا اين را هر عالِمی فتوا میدهد..."ص۴۰۴
- در جلد پنجم رمان، وقتی که افشار، ستّار و اکبر آهنگر، در دکّان (؟) هستند. نويسنده در باره ستّار مینويسد:
"کلمه، کلمه، کلمات! عشق بهآدمی چه بهانه ناچيزی میطلبد. فربود چه نازنين است! ستار مغلوب آتشی که... عطوفتی که در او شعلهور بود، برکوی و بَرزن، برکوی و بَرزن که در اين دم نمیشناخت و دريغی هم از آن گنگی لحظههای رها..." ص۱۴۳۴
در چند صفحه بعد وقتی ستار «بهآنجا» ص۱۴۳۴(که مطلقاً معلوم نيست کجاست) میرود، دوباره نويسنده مینويسد:
"کلمه، کلمه، سکوت! عشق بهآدمی چهبهانه ناچيزی میطلبد. فربود چه نازنين است! ستار مغلوب آتشی که..." ص۱۴۳۷
و باز در چند صفحه بعد وقتی ستار از «آنجا» بيرون میآيد، همان مطلب تکرار میشود: "ستار مغلوب آتش عطوفتی که در او شعله میکشيد، بر کوی و برزن..." ص۱۴۴۳
سخن کوتاه، بگذريم از اينکه چشمان مارال در جلد اوّل رمان
«سياهِ سياه» است و در جلد آخر «ميشیِ مايل بهسبز» يا در بخش عروسیِ اصلان، از يک شب تا صبح، «آغاز پائيز»ص۲۳۶۶، به «زمستان برفی»صص۱۹_۲۳۱۷ میرسد.
ج_ طرح و بسط شخصيّتها و حوادثی که در رمان بهتفصيل آمده است اما در خط اصلی ی داستان، استفادهای از آنها نمیشود و وجودشان در کل رمان، بیهوده میماند. نمونه:
۱_ کِليدَر با وصف زيبا و شکوهمندی از مارال آغاز میشود. چندين بخش و بند از جلد اول رمان بهوصف مارال، زيبائیِ او و تأثير عاطفیِ حضورش در ميان خانوار کلميشی میگذرد تا سرانجام بهازدواج گلمحمد درمیآيد. همين. بهراستی اگر قرار است نقش مارال تا آخرِ جلد دهم کم و بيش همين باشد، چرا وجود او در رمان باآن همه پرداخت عالی مطرح شد؟ اگر گلمحمد زن دوّمی _با همه زيبايیاش_ اختيار نمیکرد و موجب حِقد و حسد زيور نمیشد، چه تغييری در داستان رخ میداد؟ شايد گفته شود که تصاحب مارال، موجب دشمنیِ دلاور با گلمحمد شد. بسيار خوب. اما برای آفرينش دلاور آدمی و نقش او در کتاب اين همه مقدمه چينی و قلمفرسايی لازم نبود.
بیترديد شروع رمان با تصوير شکوهمند مارال، بايد در جايی بهکار آيد اما پرداخت عالی به او آنقدر بیمصرف میماند که در جلد هفتم رمان، خود مارال نيز بهزبان میآيد و سئوال مانده برذهنِ خواننده را مطرح میکند که «من چی شدهام گلمحمد؟» ص۱۹۹۸ طرح اين سئوال نويدی است برای اصلاح ساخت رمان و نويسنده هم که ظاهراً عدم حضور مارال را در بندها و بخشهای فراوان حس کرده است، او را در يکی از حملات گلمحمدها (حمله به سنگرد) برنو بهدست، قطار فشنگ حمايل سينه و کودکش بسته برپشت، همراه مردان بهسنگرد میفرستد. جالب توجه است خواننده که تا آن زمان از کليه دقايق تمام يورشها و حرکات يکايک گلمحمدها مطلع بوده است، از چگونگی اين حمله و نقش مارال در آن کاملاً بیاطلاع میماند. زيرا نويسنده کوچکترين توضيحی در باب اين سفر نمیدهد. بار ديگر مارال فراموش میشود و ما چيزی جز مقداری حسرت و محبّت در او نمیبينيم تا در جلد آخر که سربند سرخ میبندد و به دست جَهَن بهاسيری میافتد و مقداری لُغُز بار او میکند.
۲_گلمحمد نامزد و اسب پيشکشیِ دلاور را تصاحب کرده است. اين کار دلاور را بهدشمنی با گلمحمد میکشاند. پرداخت تفصيلی بهشکست و اندوه و عشقِ دلاور بهمارال، خواننده را آماده ديدن لحظهای میکند که دو نامزد قديمی، باهم روبه رو شوند. اين رويارويی در جلد آخر کِليدَر رخ میدهد. وقتی جَهَنخان زنان کلميشی را بهاسيری میگيرد، دلاور هم آنجاست و حتی کودک مارال و گُل محمد را که جَهَن قصد سوزاندناش را داشته، نجات میدهد. اما ظاهراً وصف حوادث اسيرگيری مهيّجتر از احساسات مارال و دلاور است و نويسنده، آنهمه مقدمهچينیِ مکرر در باب احساسات دلاور را به هيچ و پوچ وامیگذارد و خواننده را مُحق میسازد که بهروی همه آن صفحات خط باطل بکشد.
نویسنده در مورد وجود قَرهآت، اسب پيشکشی دلاور به مارال نيز همين عمل را تکرار میکند. پرداخت نويسنده بهقرهآت، از همان آغاز رمان، همسنگ و همقدر ساير شخصيتهای رمان است. زمانی که گلمحمد، قرهآتِ يکهشناس را رام میکند واز او رکاب میگيرد، مارال با خود فکر میکند «...دلاور حالا چه میکرد؟»ص۹۱ يا «اسب، مردش را يافته بود. اسب و سوار، اما اگر اين بهگوش دلاور میرسيد، چهحالی آيا بهاو دست میداد؟»ص۸۶. سئوالاتی از اين دست، خواننده را متوقع میکند که زمانی در رمان بهپاسخ خواهد رسيد. اين زمان فرا میرسد؛ هنگام فرارِ گلمحمد و شَمَل ياخوت و مرد افغان از زندان، دلاور نيز همراه آنان از زندان فرار میکند. بيرونِ زندان سهاسب منتظر مردان فراری است. قرهآت يکی از آنهاست. گلمحمد برآن مینشيند. حالا درست زمانی است که نويسنده از آن همه مقدمهچينی استفاده کند، اما برعکس خواننده کوچکترين عکسالعملی از دلاور نمیبيند. گويی اصلاً چنين اسبی در زندگیِ دلاور وجود نداشته است. جالب توجه است که قرهآت هم که قبلاً حتی بهحرفها و رازونيازهای مارال و گلمحمد «گوش میخوابانيد» کوچکترين واکنشی در برابر صاحب قديمی خود بروز نمیدهد.
۳_در روز اوّلِ دروِ دشت، اصلان، قدير را با خواری از سرِ دشت میراند. بعداً میبينيم که اين سرخوردگی، نطفه عملی شوم، يعنی آتشسوزیِ خرمن را در ذهن او می بندد. قدير، آرام از زمين زيرِ کِشت، دور میشود و نويسنده نيز وصف درو کردن را رها میکند اما بهجای آنکه از نظر ساخت داستانی يا حتی از نظر تصويری، مثلاً قدير را دنبال کند، ناگهان بهبازگفتن نفسانيات شيدا میپردازد که با يک آگاهی ی برقآسا و بیمقدمه، دلِ هوسباز خود را می شناسد.
۴_ در روز عروسیِ اصلان، ميان شلوغیِ خانه، صدای ساز و دهل و رفت و آمد ميهمانان، نويسنده گهگاه بهخلوت خانه عباسجان و گفتِ او با پدر مردهاش، میپردازد. اين رفت و آمدها و گريزها که بطور ضمنی از نظر مقايسه دو جهان متضاد کنار هم، کار زيبايی است، يکباره تبديل بهبيان درونيات عباسجان میشود. کار عروسی رها میگردد و سهبند تمام از جلد نهم بهبيان ترديدهای عباسجان در کشتن يا نکشتن پدر میگذرد. صص۲۴۵۳_۲۳۰۵
خواننده نمیداند تأکيد براين نکته در رمان کِليدَر چهجايی دارد؟ آوردن اين سهبند بهشکلی که گذشت، تنها پويش رمان را برای مدتی مديد متوقف و ساختمان آن را مخدوش میکند. قابل ذکر است که نويسنده برای آنکه مبادا خوانندگان از اين همه شرح نفسانيات کلافه شده و آن سهبند را رها کرده باشند، در آخر همان بخش از قول عباسجان يکبار ديگر، تمام ماجرا را در يک صفحه برای نادعلی تعريف میکند (ص۲۵۲۰) که از نظر ساخت داستانی همين يک صفحه کاملاً بهجا و کافی است.
د _حضور و غيبت ناگهانیِ بعضی از شخصيّتها. نمونه:
۱- در جلد چهارم رمان، يکباره سَمَن و تَمور، زن و فرزند خانمحمد ظاهرمیشوند. خانمحمد نيز پدر و مادرش را کلی سرزنش میکند که چرا در طول حبس او، بهزن و بچهاش نرسيدهاند.ص۳۴_۸۳۲ اما خواننده در جلد اوّل خوانده است که «کهنترين فرزند کلميشی، خانمحمد بود، يکبار زن گرفته و رهايش کرده بود. هرچه را که داشت بابت باشلق بهزنش داده و او را از خود رانده بود.»ص۱۵۷ بدين ترتيب حضور ناگهانیِ سَمن و تَمور نهتنها در رمان که در زندگی ی خانمحمد نيز معمايی است. اما سَمن و تَمور که ظاهراً شخصيتهای کر و لال رماناند (تمور واقعاً الکن است، و در مورد سَمن نيز نويسنده برخلافِ سبک و سياق خود از رفتار و گفتار او چيزی نمیگوید) بارديگر غيبشان میزند تا در جلد دهم که دوباره در صحنه کوتاهی ظاهر میشوند. ص۲۸۳۶
۲_در جلد ششم، پدر زن بلخی ظاهر میشود و کسی که بهقول بلخی، بيست سال عزلت گزيده و حرف نزده است، چهارده صفحه تمام يکبند حرف میزند و فلسفه میبافد و پند و اندرز میدهد، صص ۵۹_۱۶۴۵ و دستآخر هم در بند بعدی میميرد.ص۱۷۲۶ ظهوری بیهوده و مرگی بیهودهتر برای رمان کِليدَر.
۳_در جلد ششم، از زبان باباگلاب، خواننده، عبدالحسين مورچه را میشناسد و صبورانه طی دو صفحه با خلقيّات و روحيه خاص او آشنا میشود و بعد هم مورچه از صحنه رمان ناپديد میگردد.
ه_ توضيح مکرر و غيرلازم پيرامون شخصيتها يا رخدادها. نمونه:
۱_صحنه نبش قبر مديار در جلد اوّل رمان صص۴۴_۲۴۳ همانطور که ذکر شد، يکی از گيراترين و دلشکافترين قسمتهای رمان کِليدَر است. تلخی و شومیِ حادثه بهاندازه کافی نشانگر و دليلی موجه بر تباهیِ جوانیِ نادعلی است. اما همين صحنه بیهيچ دليلی بارديگر در حديث نفس نادعلی با خود تکرار میشود صص۷۰_۲۶۹که چيزی بر صحنه اول نمیافزايد. يکبار ديگر در آغاز جلد سوم همين صحنه بهصورتی مفصّلتر وبا توضيحیِ بيشتر تکرار میشود. ص۵۷۴ تکرار اين صحنه بهدفعات مختلف نهتنها زائد که زائل کننده همه گيرايی و تلخی و شومیِ صحنه نبش قبر است.
۲_صحنه درخشان بگومگوی کلميشی با خانعمو برسرِ کشتن يا نکشتن امنيهها، صص۷۲_۶۷۱ دربازگويیِ همين مطلب در صفحات بعدی، صص۲۹_۸۲۸ بهکلی خراب میشود.
۳_صحنه جذّابِ رام شدن قرهآت بوسيله گلمحمد، تب و تاب پنهان نشده مارال و شوق او به توفيق گلمحمد و عشقی که میرود تا در جان هردوشان ريشه ببندد و زيور را به دنيايی از کينه و تحسر بکشاند، صص۸۶_۸۳ در توضيحات اضافیِ نويسنده، صص۹۱_۸۹ بهتمامی از تأثر خالیمیشود.
۴_توضيحات پيشاپيش نويسنده در آغاز جلد هفتم در باره داوری و عدالتخواهیِ گلمحمد، بههرخواننده ناواردی هم میفهماند که بهزودی گلمحمد را در لباس دادبخشی و قدرت و منزلت خواهد ديد. صص۲۱_۱۸۱۵ اما توضيحات بيش از حد تنها خراب کننده صحنه زيبا و گويای قلعهميدان است.
و _حوادثی که فقط محض تفريح يا توجيه اتفاقی، بهمثابه ملاط ساختار رمان آفريده شدهاند و خود علت وجودی ندارند. نمونه:
۱_در جلد سوم رمان، وقتی بهاصرار عمو مندلو، موسی آماده رفتن بهخواستگاری رعنا، دختر آتش میشود، ستار از او میپرسد:
_تو، راستی میخواهی زن بگيری؟
_نه! برای چی میپرسی؟
_هيچی، همين را میخواستم بشنوم.
و وقتی موسی راه برهمزدن عروسی را میپرسد، ستار میگويد:
"پشيمانی! فردا پشيمان میشوی. به پيرخالو میگويی مادر دختر خوشنام نيست. میگويی باب ميلت نيست. مشکلی پيش نمیآيد." صص۸۰۲_۸۰۱
اينطور که معلوم است، موسی اصلاً قصد زن گرفتن نداشته و همان شب هم میتوانست پشيمان شود اما برای اينکه خواننده با اوباش شهری مثل حبيب لاشخور و رفقايش آشنا شود و دستگيری ی ستار و شملياخوت هم موجّه جلوه کند و ضمناً برای اينکه رمان از صحنه خوب شيرهکشخانه آتش هم بیبهره نماند، يا شايد ستار میخواسته پيغامی در جايی به کسی بدهد ( در اين بخش از رمان ذکری از آن نشده، اما بايد حضور ستار در خانه آتش دليلی داشته باشد) لذا موسی رضايت میدهد تا آن شب به خواستگاری بروند و روز بعد عروسی را بههم بزند. پس خواننده طی صفحات طولانی موسی را میبيند که بهحمّام میرود، حنا میگذارد، سر و زلف صفا میدهد، رخت نو میپوشد و بعد همه دستهجمعی به خانه آتش میروند، بعد اوباش شهری میآيند، کتککاری میشود، مأموران شهربانی بهخانه آتش میريزند و شمل و ستار را دستگير و با خود میبَرَند. صص۶۰_۸۰۱ طبيعی است اگر موسی همان شب پشيمان میشد، خواننده نيز از همه اين حوادث مهیج بینصيب میماند.
۲_در جلد پنجم رمان، عباسجان از طرف آلاجاقی مأمور میشود تا هرچه زودتر خبر آمدن خاننايب را بهبُندار بدهد. عباسجان سوار اسب میشود و بهتاخت بهطرف قلعهچمن میرود. ضمن حرکتِ او، خواننده با حوادث گوناگونی روبرو میشود. تجمع ستار و دلاور و نادعلی و شيرو وماهدرويش در قهوهخانه خاله سکينه. سخنرانی غضنفر هاشمآبادی در رباط زعفرانی برای روستائيان. بدجنسیِ کدخدا حسنزعفرانی و ترس دلاور و ستار از آمدن امنيهها. پيوستن عباسجان به شيرو و ماهدرويش در ميانه راه و زيرپاکشیهای موذيانهاش از آنان در باره گلمحمد... و سرانجام عباسجان نفس بريده به قلعهچمن میرسد و پيغام آلاجاقی را بهبندار میدهد. صص۱۵۲۴_۱۴۸۲ اما در چند صفحه بعد میبينيم که خود بُندار، مثل هميشه با تلفن از خانه سيدتلفنچی با آلاجاقی صحبت کرده است. ص۱۵۳۳
بنابراين پيغامی که میتوانست از طريق تلفن بهبندار برسد و ساختار رمانی که با يک تلفن کامل میشد، به رساندن پيغام عباسجان از شهر به قلعهچمن تبديل شد تا طی حرکت او نويسنده نيز بتواند مطالبی در رمان بياورد.
آنچه آمد، نمونههايی از چندين موارد مشابه بود و برای جلوگيری از اطناب کلام از ذکر ديگر نمونهها درمیگذرم. وجود چنين اشکالاتی در رمان کِليدَر تا آنجا به ساختار رمان لطمه میزند که برخی از بندها، و گزافه نگفته باشم، برخی از بخشها را میتوان از جلد سوم، پنجم، ششم، هشتم و نهم حذف کرد و ساختمان و سبک و سياق روشنتر، منظمتر و منطقیتری به رمان کِليدَر بخشيد. با اينهمه برخی از بخشها و بندها و مجلدات کِليدَر _حتی اگر به درستی در خط اساسی و ساختار رمان جا نيفتاده باشند_ بهاستقلال در ادبيات معاصر ايران، شاهکاری بهحساب میآيند. بهطور نمونه:
جلد اول، بخش يکم، بند دوم. صحنه آبتنیِ مارال در کاريز و ديدار با گلمحمد.
جلد اول، بخش يکم، بند سوم. صحنه درویِ زمين زير کشت توسط کلميشیها.
جلد اول، بخش سوم، بند يکم. بيماری دام و حشم.
جلد اول، بخش سوم، بند سوم. نبش قبر مديار.
جلد دوم، بخش ششم، بند چهارم. حضور مارال در سياهچادرها بهعنوان زن گلمحمد.
جلد دوم، بخش هشتم، بند يکم. آمدن امنيهها بر سرِ سياهچادرها و کشته شدن آنها.
جلد سوم، بخش دهم، بند دوم. صحنه حمام مردانه در قلعهچمن.
جلد چهارم، بخش دوازدهم، بند يکم. دعوای شيرو و ماهدرويش در حضور شيدا و حمله جَهَن خان.
جلد هفتم، جز پيش درآمد کتاب و چند صفحه آخر که گلمحمد متوجه «وجود برآمده از وجودش» میشود، همه بخشها و بندها از پرداختی کامل برخوردارند.
جلد دهم، باوجود برخی توصيفهای اضافی، از نظر تصوير کردن عواطف شخصيتها و بهخصوص نقش فراموشنشدنیِ بلقيس، اثری بهتمام است.
زبان رمان کِليدَر
محمود دولتآبادی با تأکيد بر اصطلاحاتی خاص و حفظ صورت صحيح زبان فارسی در گويش محلی خراسانی،نثری متفاوت، مشخص و فاخر را کارمايه زبان رمان کرده و در بيانی وصفی، توضيحی و تشبيهی دست به ارائه رمان کِليدَر زده است. اگر آن همه وصف احساسات قلبی و تحليل ذهن و روان شخصيتها، با اين نثر اديبانه و ابتکاری همراه نبود، آدمشناسیهای او گاه آثار رمانتيک اوائل دوره پهلوی را بهياد میآورد. شايد اين زبان و نثر فاخر، برمحتوای روستايی و فقير و طبيعیِ رمان، چون تشريفی گرانمايه برتن مسکينی جلوه کند، اما نويسنده با نمايش عظمت روح آدمی و بازسازی طبيعت گسترده شکوهمند وبا بخشيدن بُعدی وسيعتر و بشریتر به مسائل مشترک آدمی، و همچنين با حفظ يکدستی زبان، اين نثر ويژه را آشنای خواننده و قابل قبول او میسازد.
دولتآبادی بهعمد، زبان گفتار را به زبان نوشتار نزديک میکند و برغنای ادبی ی رمان میافزايد. زبان کِليدَر گاه بُعدی شاعرانه و تمثيلی پيدا میکند و اغلب رنگی از حماسه بهخود میگيرد. کليدر سرشار از جملات دلپذير، تعابير شعرگونه و توصيفات دقيق و روشن است. جملاتی که در اکثر موارد، با بهرهجويی از کلماتی که عناصر طبيعی و روستايی را در خود دارند، ساخته شده است، همچون تعبير زيبای «ماه، پاتيلی از گورماست.»
سبک رمان کِليدَر
در اين رمان، تمام عناصر حيات وجود دارند. بهجز سيمای آدمی که باهمه گونهگونیهايش، آرزوها، عشقها، نبردها، شکستها و پيروزیهايش محور اصلی ی رمان را تشکيل میدهد، طبيعت بهصورت نابترين شکلش، همسنگ و هممقدار شخصيتهای کتاب، نقش و نشاناش را بر رمان حک کرده است. دام و حشم و محصول زمين، بالاتر از بهای آدمی، مطرحند و زندگیِ آدمها در کنار اين طبيعت قديمی، بیاعتنا بههمه ترديدها و دودلیها، حيرت و تحسر، عشق و اندوه، دادخواهی و عدالت، ترس و نفرت و کوردلی جريان دارد.
در کِليدَر از يکسو تجليّات درون عرضه میشود و از سويی ديگر زندگیِ بيرونی در نبردی بیپايان بهنمايش درمیآيد. از يکسو حال گسترده است و از سوی ديگر در سفری بهگذشته، تاريخ بازسازی میشود. رمان کِليدَر ميل بهطرح مسائل اجتماعی دارد. بهتحليل _هرچند ناکافی_ روابط موجود ميان فرد و جامعه دست میزند. بههمين دليل اين رمان ميان رمانی عشقی و احساساتی، رمانی واقعگرا و رمانی روانشناختی و تحليلگر با کاوشهای داستايوسکیوار و نگرشهای گورکیوار در نوسان است. بهبيانی ديگر کِليدَر اثری است مردّد ميان رمانتيسم احساساتی و رمانتيسم اجتماعی، با توجه بهاين نکته که بهتملک درآوردن شخصيتهای رمان توسط نويسنده، اظهار نظرهای مشخص از طرف نويسنده و قضاوتهای ارزشیِ او و تأکيد بيش از حد برنمايش نفسانيات و تضادهای روح آدمی و سرانجام تسلط عشق و عرفان بر عقل، سبک رمان کِليدَر را هرچه بيشتر بهسوی رمانتيسم احساساتی سوق میدهد.
رمان کِليدَر جدا از جنبههای با ارزش ادبیاش، نمايش مستندی است از سيمای انسانی، اقتصادی، فرهنگی و خُلقيّات بخشی از مردم سرزمين ما. از بازسازی ی زيستن در صحراها و سياهچادرها، روند زندگیِ روستايی گرفته تا شکل رخت و پوشاک، نوع خورد وخوراک، ميهمانیهای اربابی، پُخت و پَزها، قربانی کردنها، حمّام کردن، سلمانی رفتن، مراسم حنابندان، عروسی، موسيقیِ محلی، رقصها، مطربها، پيشکشیها، شرح قهوهخانهها، شيرهکشخانهها و بسياری صحنههای جزئی ديگر از قسمتهای مستند اين رمان محسوب میشوند که در لابلای نقاشیِ نيرومند و غنی طلوعها و غروبها، عبور فصلها و زمان، توصيف رنگ و بوی اقليمها و گذر سواران از کويرهای بزرگ شرق ايران و چهرههای متنوع آدمی، جهانی فراموش نشدنی را برای خواننده خلق میکند که خود متکی بر دو پايه مشاهده و تخيّل است. بیگمان اين اثر میتوانست از لحاظ توصيف عادات و رسوم، مستندتر از آنچه هست، باشد. شايد جای باورهای ذهنی و خرافی، نذر و نيازی، مسجدی، امامزاده يا مکتبخانهای... خالی باشد و شايد اگر گفتههای زيور بهمارال که ريشه در بدویترين افکار بشری دارد، تصويرسازی میشد، بهارزش مستند بودن رمان کِليدَر میافزود:
*"وقتی پايت سبک شد، خودم درِ چادرت میايستم و نمیگذارم چيزهای بديمن، مثل حَشم و مرد خسته و مردِ سوار بهدرِ چادرت بيايد. زنی که مهرههای زرد و سفيد بهيَل خود بسته، نمیگذارم پا بهچادرت بگذارد. گوسفندهاوکرّهخرها را از درِ چادرت دور میکنم. نمیگذارم چُرمک بهبچهات بخورد...ص۶۸۵
و باز حيف از کار باارزش دولتآبادی که بهمهمترين عنصر زندگی روستايی يعنی کودکان، عنايتی نداشته است. در اين رمان بزرگ روستايی، بهجز صحنه مرخص شدن بچههای قاليباف از خانه بندار در روز ميهمانی و يکی شدن آنان با گله گوسفندان که صحنه فوقالعاده زيبا و مؤثری است، کودکی ديده نمیشود. ساخت تفصيلگرا و جزيیپرداز کِليدَر، اقتضای اين را دارد که نويسنده همه ابعاد انسانیِ رمان را در نظر داشته باشد.
رمان کِليدَر را بهحق بايد حادثهای مهم در آثار ادبی معاصر ايران دانست. دولتآبادی در اين اثر، ميان هنرِ نويسندگی _که مايه فراوان از آن دارد_ وتعهد ومسئوليت سياسی_که ظاهراً جز شکلی آرمانگرا، طرح روشنی از آن ندارد_ مانده است. آنجا که بهترفندی از تجزيه و تحليلهای سياسی شانه خالی میکند، آنجا که حادثهای در شُرف تکوين است، آنجا که شخصيتی تجسّم میيابد، عاطفهای رشد میکند و کلامیبر زبان جاری میشود، قريحه نويسندگیِ دولتآبادی بهاوج میرسد. ناچيزترين ذرّه زندگی را جذب میکند و با نثر و بيانی درخشان و گويا، حادثه را بهتاريخ پيوند میزند.
چاپ اول، کتاب «دو نقد» انتشارات آگاه، تهران، ۱۳۶۵
چاپ دوم، انتشارات انديشه، کاليفرنيا، ۱۳۶۶
چاپ سوم، در کتاب "هنر و آگاهی" انتشارات کلبه کتاب، کاليفرنيا، ۱۳۷۸
*
کِليدَر به کسر کاف و فتح دال، نام منطقهای در خراسان است. اين نام را برخی از خوانندگان، به غلط کُليدر يا کَليدر خواندهاند. محمود دولتآبادی سادهترين راه تلفظ را با بهخاطر سپردن دو کلمه کِليد و دَر پيشنهاد میکند.


